تبلیغات
ایها السالکین - درس اخلاق[جلسه ی بیست و نهم]
قال رسول الله(ص):همانا من برای تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شده ام.
                            بسم الله الرحمن الرحیم

 

خلاصه بحثهای جلسات قبل این شد كه سوال، نیازی است كه در فطرت انسان یا غریزه حیوانات بدون آنكه نیاز به اظهار لفظی باشد،[به وجود می آید]. و دعا آن است كه انسان كاری می كند نظر دعا شونده را به خود جلب كند     تا سوال را از او بخواهد و عرض شد كه گاهی خود دعاشده، خود مطلوب است و گاهی نه. همچنین عرض شد كه در مورد خدا اینطور نیست كه ما كاری كنیم توجه خدا را معطوف به خود كنیم، بلكه توجه خدا همیشه هست و این انسان است كه باید كاری كند كه توجه خود را به طرف خدا جلب كند و اگر بتواند این كانون را در توجه خدا قرار دهد، خواهد دید كه سوال او هم خود خداست و خواهد فهمید كه خود خدا را می خواسته و روایاتی را هم از اصول كافی استفاده كردیم كه اگر كسی از من بخواهد و مشغول حمد و ثنا و..... شود تا اینكه آن دعای او از یادش برود و فراموش كند، من بهتر از خواسته او را كه فراموش كرده به او خواهم داد. در اینجا متوجه می شویم كه در مورد انسان، نیاز یعنی همان سوال، از قبل بوده. اما انسان وقتی آگاهی به این نیاز پیدا می كند، آن وقت به سوی دعا حركت می كند. پس توجه به سوال و آگاهی از نیاز، ما را به دعا وادار می كند.

آنچه قابل دقت است، در معنای ذكر است كه ربطی هم به معنای دعا دارد. در این مورد، دو نظر متضاد وجود دارد كه هر دو نظر، یك بعدی است و در مورد انسان، محدود است. یك عده می گویند : انسان، از اول به همه چیز علم داشته و از فطرت خود، آگاه بر همه چیز بوده و الان كه به چیزی آگاهی پیدا می كند، در واقع یادآوری آن چیزی است كه داشته است. یعنی انسان از اول، عالم بوده است. نظر دیگر، این است كه نه خیر. انسان همانكه به این عالم وارد شد، در جهل مركب بود. باید تعلیم ببیند و به مقدار تعلیماتی كه بهره برده  و صورتهائی كه در نفسش نقش بسته، علم به وجود آمده و عالم شده است. هر كدام از طرفداران این دو نظر هم برای خود استدلالاتی دارند و حتی استناد به آیات و روایات كرده اند. در حالی كه به این نحو مطلق كه بگوئیم انسان هیچ چیز نمی دانسته و یا اینكه همه چیز را می دانسته، كاملا مردود است. نتیجه و ثمره این عقیده، این خواهد شد كه اگر بگوئیم انسان، از اول، عالم بوده و الان فقط ذكر و یادآوری است، چنین عقیده ای انسان را از تحمل سختیهای تعلیم باز می دارد و انسان را به خیالبافی عجیبی می اندازد تحت عنوان واردات قلبی. هی می گوید : بر دلم اینطور افتاد و من اینطور عمل كردم! یعنی برای اهمیت تعلیم و آموزش، چندان توجهی ندارد و مبنای علمی را روی واردات قلبی می گذارد. البته این، بحث عمیقی است كه بزرگان، رویش تاكید داشته اند. آنها كه واقعا به واردات قلبی رسیده اند، خصوصیات فوق العاده ای دارند و در مرحله واصل به حق شده اند كه رسیدن به آن مرحله است كه قرآن می گوید : ما به لقمان، حكمت دادیم. (لقمان 12). استناد آن علم را به خودش می دهد و می فرماید ما دادیم. كه این نقطه ای است برجسته و نمی تواند مورد بحث ما باشد. تازه اگر كسی به این مرحله برسد، هیچوقت این حرفهای موشكافی های علمی را مردود نمی شمارد. بلكه [آنها را] در طول واردات قلبی خود قرار می دهد. و همان علوم را با همان واردات قلبی جهت می دهد و آن علوم خشك را معنا می دهد. و همانطور كه در زندگی بزرگان، مشهود است. در دورانهای اخیر اگر بخواهیم نام ببریم افرادی مثل ملا صدرا، علامه طباطبائی و امام خمینی بودند كه هیچوقت ادعای الهامات غیبی نكرده اند اما در عین حال، این علوم ظاهری را طوری معنا كرده اند كه از وضعیت خشك، خارج كرده اند و بركاتی داشته اند. اما آنها كه می گویند انسان، جهل مركب داشته است، به طور مطلق می گویند هر چه انسان تعلیم ببیند [به همان اندازه ] علم دارد، این هم مورد قبول نیست. چون انسان خیلی از علوم حضوری را دارد كه از اول داشته است و نتایج آن در زندگی، محسوس است. اما آنچه حق است و از آیات و روایات استفاده میشود و انشاءالله بتوانیم در این جلسات عرض كنیم، این است كه البته انسان، در یك رویه ای كه دارد، از اول خلقت از فطرت خود، از یك سری علوم و ریشه علوم آگاهی داشته  است، و عالم بوده و در این عالم باید طوری حركت كند كه دوباره آنها را یادآوری كند یعنی آنها را فراموش كرده و باید كاری كند كه دوباره آنها یادآوری شود كه به آن، ذكر می گوئیم. در قرآن هم عنایت خاصی به ذكر شده است. این علوم، احتیاج به تعلیم ندارد. و یك رویه دیگر انسان، هیچ علمی ندارد و در جهل مركب است. اما استعداد علمی دارد كه میتواند به كمك حواس پنجگانه، صورتهائی از این عالم بیرون، به آن منتقل بشود و در آن نقش بندد و علم ظهور پیدا كند. [اما] چگونه انسان، یك رویه اش دارای علم است آن هم مهمترین علوم و رویه دیگر، جهل مركب است اما استعداد   عالم شدن دارد. خداوند در قرآن می فرماید :" وعلم ادم الاسماء كلها" ( بقره 31) خدا برای انسان، علم داد. آن هم علم اسماء را. یعنی آن اصل مبنای خلقت را، نه تنها خلقت خودش بلكه خلقت عالم، كه بر اساس اسماء است. پس یك رویه علم دارد آن هم چنین علم هائی كه كلید خلقت است كه فراموش شده و باید یادآوری كند. باز قرآن می فرماید : " یعلمكم ما لم تكونوا تعلمون " ( بقره 151) یعنی آن چه را كه نمی دانستید، بعدا به شما دادیم. یك آیه دیگر هست كه خیلی صریح است كه هرچه گشتم پیدا نكردم. خلاصه اش این است كه شما وقتی به این عالم آمدید، اصلا هیچی نمیدانستید[ منظور، آیه 78 سوره نحل است كه می فرماید: " والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شیئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعكم تشكرون" ] یعنی بر اساس این آیه، ما باید یاد بگیریم تا اینكه بدانیم. و برای همین، برای تعلیم و یاد گرفتن، ثوابهای بسیاری ذكر كرده و تائید كرده یاد گرفتن را. اما این وضعیت، مربوط به چگونگی خصوصیات روح انسان است كه در یك رویه، آنطور است و در یك رویه دیگر، این طور است. مثلا گاهی می بینید در یك حوض، روی حوض یخ زده است و در درون حوض، آب وجود دارد. آب درون حوض، خصوصیاتی دارد : اگر یك قطره جوهر در داخل آب بیندازیم، همه جا را می گیرد ؛ خاصیت سیال دارد. یك قطره اگر نجس داخل آن باشد اگر آب قلیل باشد همه نجس می شود. اما یخ كه در شرایط صفر و زیر صفر است، شرایط دیگری دارد: اثر ضربه، دیگر به صورت موج به دیگر جاها منتقل نمی شود. اگر مزه ای در آن وارد كنید، به   جای دیگر نمی رسد. سیال نیست. اگر جوهر بریزیم، همانجا می ماند. یعنی این رویه با این خصوصیات است و رویه دیگر، خصوصیات متضاد دارد. اما هر دو، دو رویه یك حقیقتند. چون یخ در شرایط زیر صفر قرار گرفت، تحت نظام آن است. و رویه دیگر، در نیم درجه، بالای صفر است و خصوصیات دیگری دارد. اما یك حقیقت بیشتر نیست. اگر فرض كنیم چوبی بر روی آب باشد، تمام خصوصیاتی كه یخ داشته، چوب هم دارد. اما این چوب روی آب دیگر آب نیست ولو از یخ هم نازكتر باشد، ولو یخ، سفت تر هم باشد. هرقدر هم نازك باشد، رویه دیگر آب حساب نمی شود. اما یخ، هر قدر هم ضخیم و سفت باشد، رویه دیگر این آب است كه در شرایط خاصی قرار گرفته و این خصوصیات را دارد. یك حقیقت، با دو رویه ولو با صفات متضاد اینچنینی.

پس این یخ، چون یك رویه دیگر آب است، استعداد آن شرایط آب را دارد و مثل تخته نیست. یعنی انسانی كه در عالم نوری بوده، آن انسان، " علم آدم الاسماء كلها " در آن وضعیت، نیاز به آموزش ندارد. اما وقتی داخل جو دیگر شد كه منجمد شد، رویه دیگر انسان است و محكوم به نظام طبیعت است و در این نظام، در جهل مركب است. منتها استعداد آن علم را دارد. فرق تخته و یخ در این است كه تخته، استعداد سیال شدن و   موج گرفتن و.... را ندارد. اما یخ، اگرچه از تخته هم ضخیم تر باشد، اما ذاتا استعداد خصوصیات آب را دارد. یعنی اگر در شرایطی قرار دهیم كه از این وضع موجود در آوریم یا در وضع موجود تطبیق با استعدادش بدهیم، از آن وضعیت در می آید.

حال می رسیم به استعداد  علمی: بازهم مثالی را عرض می كنیم. یك آزمایش ساده را در نظر می گیریم. یك گربه و یك گوسفند را می آوریم. برای گربه، یك یونجه باطراوت و مخصوص و خوشمزه بگذاریم. این گربه، استعداد علمی برای دریافت این یونجه را ندارد. حتی اگر مشام گربه هم بتواند آن یونجه را تشخیص دهد،   روحش استعداد دریافت آن را ندارد. این تخته ای هم كه استعداد آب شدن ندارد مثل همین است. همچنانكه برای گوسفند هم اگر از بهترین گوشتها را بیاوریم، این گوسفند نمی تواند آن را دریافت كند. اما روح انسان، منحصر به یك عده خاصی نیست. [ می تواند هر دو را بپذیرد]. حتی در بینائی و.... هم همینطور است. این علم هائی هم كه حیوانات دارند، ادراكی است. اینكه امروز این اروپائی ها شاخ و شانه می كشند كه ما آنقدر تحقیق كردیم و به حیوانات یاد دادیم كه مثلا سبد را روی گردن حیوان می اندازیم، و می رود از فلان مغازه گوشت را می خرد. خوب این چیزی نیست. آبا و اجداد ما، هزار سال پیش، این كارها را می كردند. می دیدید كه الاغی را از باغ خودش بار می زند و مرتب از یك كوچه و یك راه می آورد و   می برد. آن قدر ادراكات حیوان را با این كار، تضعیف می كرد كه در او نقش می بست. بعدها، دیگر لازم نبود حیوان را خودش بیاورد. حیوان خودش از باغ تا محل انبار یا خانه را می آمد. و در مقابل آن می ایستاد. اما آیا حیوان، خودش به این علم دارد؟ این علم نیست. نقشی است در ادراكات حیوان. و تربیت همه حیوانات، همینطور است. اما انسان اینطور نیست. انسان، آدرسی را در شهر دیگر می گیرد. كه فلان جا رسیدی فلان علامت را پیدا كن و.... خودش اولین بار روی علمش می رود و آدرس را پیدا می كند. یعنی استعداد روح انسان آن را تبدیل به علم می كند.

آن انسان در عالم نوری و در فطرت پاك، عالم به هر چیز است. اما وقتی وارد جو دیگری شد، آب حوض وقتی در فضای انجماد قرار گرفت، شرایط خاص آن نظام را می گیرد. انسان وقتی منجمد شد (البته از نظر نظام نوری)، خاصیت این نظام، فراموشی است. اما نه فراموشی به آن معنا كه استعداد یاد آوری را ندارد. بلكه از نو باید به انسان ، تعلیم داد. بدون تعلیم نمی تواند به آن علم برسد. مثلا ما اینجا نشسته ایم، نسبت به اینكه در فلان قاره و در فلان جنگل فلان میوه است. با مزه و خصوصیات خوشمزه فلان. ما نسبت به این، جهل مركب داریم و اگر مثلا بخواهیم با نماز شب و پاكی مقدماتی به آن برسیم، به آن نمی رسیم. اما استعداد علمی آن را داریم. اینجا كسی یك دانه از آن میوه را بدهد. وقتی به دهان گذاشتیم و مزه آن را دریافتیم، حالا انگار ما با این میوه آشنا بودیم كه مثلا باید از این لذت ببرم. چه كسی به ما آموزش داد از این میوه كه می خوری، باید لذت ببری ؟ اینطور نیست كه كسی به ما یاد می دهد كه باید از این خوشتان بیاید ها! و الا ما را خجل می كنی ! پس تا به آن نرسیدیم، جهل مركب داشتیم. لازم بود كه این ماده به من برسد. و چشائی و بویائی در من نقش بگذارد. اگر خیالات، چنین چیزی تولید كند، خلاف واقعیت است. اما حالا كه به این رسید، انگار از اول خلقت، با آن آشنا بوده، این استعداد علمی است. یعنی روح من این استعداد را دارد كه آن مقداری كه از این فضا بیرون شد، خاصیت آن آب را پیدا خواهد كرد. رسیدن به حق، مرا به آن علم رساند و اگر نبود، علم، محال بود.

یك عده كه نقش روح را انكار می كنند، میگویند غذا كه وارد معده می شود، معده خودش آن را هضم می كند و خودش حركاتی انجام می دهد و.... اما باید توجه كرد كه اگر اینجا روح حكومت نمی كرد، این معده یك كیسه ای بیش نبود و یك قطره آب هم اگر در آن بریزی می گندد. درست است كه در صورت ظاهر می گوئیم ما این میوه را ریختیم و این معده آن را هضم كرد. اما اگر حكومت روح نبود، هضمی انجام نمی گرفت. آن وقت آنها كه روح را انكار  می كنند، می گویند خوب حالا كه روح این كار را می كند ما اصلا غذا در معده نمی ریزیم تا ببینیم روح چگونه می تواند این كار را بكند ؟ می گوئیم شما اگر می خواهید لجاجت و عناد كنید، یك صحبت دیگر است. ما انكار نمی كنیم كه باید به این معده چیزی بریزیم. ما گفتیم معده مستقلا استعداد این كار را ندارد. البته بلی خدا قدرت دارد كه انسان را بدون یك قطره غذا زنده نگهدارد. اصحاب كهف سیصدو نه سال بدون ذره ای غذا زنده ماندند، اما اراده خدا چیزی غیر از این حرفهاست. نظام خلقت را طوری آفریده كه ماده و فوق ماده در آن دخالت داشته باشد. البته هر كدام در نظام خودشان تا دراین حركت، خلقت جدیدی پیدا كند. ولی نه اینكه نظام طبیعت مستقلا این كار را میكند.

 بنابر این خلاصه بحث این شد كه : نه اینطور است كه ما بگوئیم احتیاج به علم و آموزش نداریم. ولش كن و برو چند ركعت نماز شب بخوان به قلبت الهام میشود. و نه اینكه بگوئیم با آزمایشات تجربی و علم های لفظی می توانیم به آن  برسیم. هر دو به هم گره خورده و هر دو باید باشد تا انسان بتواند به علم برسد. پس ما احتیاج به علوم تعلیمی و ریاضتهای سخت آموزشی داریم، اما نه مستقلا. بلكه برای اینكه ما را آماده كنند تا از طریق عمل به علوم برتر برسیم كه آنجا ذكر است. در ابتدا این علوم آموزشی، یك نوع تغذیه ماست اما در بالاتر [ فرق می كند ]. [ مثل این است كه ] بچه ای در مدرسه ابتدائی، اهمیت درك علوم را نمی داند و در بچگی با لهو و لعب زندگی      می كند. اما نمی تواند لذت بهره این علوم را ببرد. اما كسی كه ارزش این را می فهمد، می بینید در چهارده سالگی از كنكور قبول شده است. این همه لذتها را از او گرفته است. این اصلا زندگی ساز است. یك دانشمند كه در یك چهاردیواری در حال تحقیق است و اصلا می خواهد صدایش هم نكنند، این هم زندگی می كند.  اما زندگی بالاتر از این زندگی، پس از این مراحل زندگی، از یادآوری های برتر از خودش است كه نسبت به آن زندگی، حتی این زندگی علوم ذهنی هم لهو و لعب است. قرآن می فرماید :

" و من اعرض عن ذكری فان له معیشته ضنكا " ( طه 124) یعنی هر كس از ذكر من (نه اینكه لااله الاالله لفظی ؛ بلكه همان رسیدن به حقایقی كه داشتیم و فراموش شده، یعنی كاری كنیم به ظهور برسد. تا اینكه رسیدن به آن علم ما را وارد دنیای دیگر كند.) دوری و اعراض كند البته برای او معیشت تنگی است. شاید انسان، احساس نكند اما واقعیت این است كه در یك زندگی تنگی است. كسی كه در فلان قاره، اصلا اسم برق را هم نشنیده است، بزرگترین جشن او دو تا چراغ گردسوز اضافی است. اما چون در جهل مركب از برق است، خیلی هم افتخار می كند كه چه جشنی است.

یا اینكه سوسكی در فاضلاب زندگی می كند و از آن، لذت هم می برد، روح او آن قدر پست شده كه اصلا از آن لذت می برد اما آیا واقعیت، این است كه چون این لذت می برد، واقعا زندگی او لذت بخش است ؟ !

[ همینطور در مورد این آیه ] ممكن است كسی بگوید نه. من چنین حالتی احساس نمی كنم. خیلی هم خوشحالم. اما این آیه، خبر از یك واقعیت است كه زندگی، تنگ است. حتی به آن معنا، زندگی نیست. اهمیت ذكر را در زندگی در جلسه بعد بررسی می كنیم. فقط به آیه ای اشاره می كنیم تا بقیه بماند برای جلسه بعد. قرآن می فرماید :

" اولا یذكر الانسان انا خلقناه من قبل و لم یك شیئا " ( مریم 67). جلسات بعد عرض خواهیم كرد كه چگونه ذكر باید از خودمان شروع بشود تا مقدمه شود و به ذكر رب برسد و چگونه در متن زندگی هم به این ذكر، نیاز حیاتی داریم.




طبقه بندی: جزوه ی معرفت نفس و فطرت، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 18 مهر 1390 توسط العبد العاصی | نظرات ()
درباره وبلاگ

سلام و رحمة الله.این وبلاگ در نظر دارد جزوه،فایل های صوتی،مطالب و سخنرانی های اخلاقی تربیتی بزرگان را در اختیار شیفتگان و سالکان سیر الی الله قرار دهد تا عاشقان حضرت حق با استفاده از مطالب تربیتی و رهنمودهای عارفانه ی بزرگان این راه را طی نمایند .وبلاگ علاوه بر این رهنمودها، مطالب ودرس های اخلاقی وعرفانی شاگردان آیت الله سعادت پرور را در اختیار علاقمندان قرار خواهد داد.ان شاءالله
التماس دعا
پست الکترونیک
تماس با مدیر
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ





نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  نرم افزار مدیریت اطلاعات شهدا -ایثار