تبلیغات
ایها السالکین - درس اخلاق[جلسه ی بیست و سوم]
قال رسول الله(ص):همانا من برای تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شده ام.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در بحث فطرت جلسه گذشته گفتیم كه فطرت، نوع خاصی از خلقت است و آن اینكه عدم را خداوند به صورت طولی پاره می‌كند و از خزینه وجود، موجودات ظهور پیدا می‌كنند. پس هر موجودی، فطرت دارد. اعم از موجودات زنده و غیر زنده، آسمان‌ها و زمین و هر چه در آن هست، هرموجودی به عنوان موجود، فطرت دارد. منتها این انسان است كه می‌تواند به فطرت خود برسد و فطرت خود را احساس بكند. و راهش همان توجه تام و تمام به دین است؛ آن هم به حالت «حنیف».

سوالی كه شاید به ذهن برسد، این است كه عدم، چگونه پاره می‌شود؟ وقتی عدم است، پاره شدن چه معنا دارد؟ اینجاست كه دقت لطیف‌تری لازم است در ارتباط بین عدم و وجود. معنای عدم، در اثر مفهوم وجود، در ذهن مفهوم پیدا می‌كند. همچنانكه معنای وجود، در برابر عدم در ذهن مفهوم پیدا می‌كند: «تُعْرَفُ الاَشْیاءُ بِاَضْدادِها». شناخت هر كدام، در اثر شناخت آن یكی است.مفهوم تاریكی در اثر مفهوم روشنایی در ذهن پیدا می‌شود. و برعكس، مفهوم روشنایی در اثر مفهوم تاریكی در ذهن پیدا می‌شود.

مطلب دوم این است كه این دو مفهوم، در عین حال كه ضد هم هستند، وقتی در یك حقیقت بالاتر قرار می‌گیرند، و هلاك می‌شوند، آن وقت آن مفهوم خود را از دست می‌دهد. این‌ها به عنوان زیرمجموعه یك حقیقت در فضای خود، در برابر همدیگر، ماهیتی را پیدا می‌كنند. این سوالها، در فضای این‌ها مطرح است. وقتی رفت به فضای بالاتر، دیگر مطرح نیست. مثلا همان تاریكی و روشنایی، در فضای خودشان با همدیگر تضاد دارند، مفهوم مستقل از هم دارند.اما وقتی به فضای بالاتر رفتیم، به فضای وجود رفتیم، تاریكی و روشنایی، مفهوم خود را از دست می‌دهند.می‌شود: « وجود تاریكی» و «وجود روشنایی». وقتی به خود وجود توجه كنیم، نه مفهوم تاریكی مطرح است و نه روشنایی. [بلكه فقط] وجود! [مطرح است]. اما وقتی به زیرمجموعه می‌آییم، می‌گوییم: وجود تاریكی، وجود روشنایی. اینجا این وضعیت پیدا می‌شود.

این، یك مثالی بود برای خود عدم و وجود. عدم و وجود، در فضای خود چنین سؤالی را ایجاد می‌كنند. اما وقتی بالاتر برویم، نه وجود مطرح است و نه عدم. وقتی به خود غیب می‌رسیم، به مقام حضرت احدیت می‌رسیم ـ در اسماء الله ـ آنجا دیگر صحبت عدم و وجود نیست. این‌ها در میدان خود این سؤال را ایجاد می‌كنند.

تازه وقتی از آن بالاتر برسیم، خیلی بالا بالا‌ها: برسیم به حقیقت غیبیه. گاهی بدون توجه به این حقایق، آن مسائل را توجیه می‌كنیم. اما حقیقت غیبیه بالاتر از همه این فضاهاست. حتی بالاتر از اسماءالله. آنجا دیگر جواب این سؤال، حل می‌شود. و خود قرآن وقتی صحبت از وجود می‌فرماید، در سوره یس آیه 82 می‌فرماید: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ».

با لفظ إنّما حصر كرده است. یعنی منحصراً شأنیت خدا این است. (امر، نه به معنای دستور است). هنگامی كه اراده كند شیئی را، به آن شیئ می‌فرماید، باش و آن موجود می‌شود. پس شیئ وقتی موجود می‌شود كه در اراده خدا قرار گیرد. قبل از اینكه شیئ، شیئ باشد، اراده خدا است، كه تا اراده می‌فرماید، شیئ، شیئ می‌شود. «یقول» نه اینكه با یك لفظ بفرماید؛ اصلاً فعل خداست. تا اراده تعلق بگیرد، فعل ظاهر می‌شود. موجود، موجود می‌شود؛ بود می‌شود.

پس اینجا كسی كه به فطرت خود برسد، شناختی كه در مراحل توحیدی پیدا می‌كند، می‌فهمد كه موجودات، فعل خدا هستند. آنجا آمادگی برای توحید افعالی پیدا می‌كند. اگر بتواند بالا برود، به صفات خدا برسد، توحیدش، توحید صفاتی است. مثالی عرض می‌كنیم (البته بلا تشبیه. نستعیذ بالله. فقط از نظر مثال برای تقریب ذهن مطرح می‌شود.):

ما وقتی به كسی می‌خواهیم شناخت پیدا كنیم، نزدیكترین چیزی كه شناخت پیدا می‌كنیم، افعال اوست: حرفی، كاری، فعلی از او صادر می‌شود. افعال او را مستقیماً و سریعتر از هر چیز شناخت پیدا می‌كنیم. یعنی افعال او، ظهور صفات اوست، از این جهت كه ظاهرتر از صفاتِ آن نفس است. بنا براین شناخت به آن [افعال]، زودتر فراهم است. اما هنوز، حقیقت نفس او برای ما باطن است. آنچه كه از آن نفس، ظهور كرده، صفاتی بوده كه از آن صفات، این افعال بروز كرده است.

مثلا كسی كه نجاری می‌كند، صفت علم نجاری در او است. ظاهرتر از آن صفت، كار نجاری اوست. یا شاعری شعر زیبا می‌فرماید. صفت شاعری در او است و بیان او (فعل او) ظاهرتر از آن صفت است. پس شناخت به افعال، نزدیكتر از اوست. پس شناخت به افعال، به لحاظ ظهورش زودتر است از اینكه انسان بهآن نفس، شناخت پیدا كند. منتها هنوز، صفات او و ذات حقیقت نفس او، در غیب است. تا اینكه آنقدر شناخت به افعال، قویتر شود كه انسان به صفت آن نفس، شناخت پیدا كند. [و بعد هم] آنقدر پیش برود كه آن نفس و ذات او حاصل بشود.برای اینكه این افعال، هرچه به آن نفس نزدیك می‌شود، یكی می‌شود و هر چه به بیرون تابش پیدا می‌كند، كثرت پیدا می‌كند.

وقتی می‌بیند، بیشمار «دیدن» دارد و وقتی شعاعش به درون می‌رسد یك صفت بیشتر نیست. و آن «دیدن» است. اما در مرحله صفت، یك چیز بیشتر نیست: «بیننده» و تمام. همینطور است شنیدن: می‌شنود، خواهد شنید و... بیشمار فعل است. اما این‌ها از صفت شنونده بروز پیدا می‌كند. ظهور شنونده، فعل‌هایش شد شنیدن، می‌شنود و ... اما وقتی می‌رود به باطن، شد یك صفت: «شنونده». همینطور است آن یكی صفات: علم، اراده، قدرت و ...

همینطور اگر برویم به آن رأس نقطه مركزی، می‌شود نفس آن شخص. بینایی نیست. شنوایی نیست. اراده و قدرت و... نیست. همه در یك فضای بالاتر رفتند و شد فقط حقیقت نفس.از این حقیقت نفس، هی [به طرف] باطن می‌رود آنگاه یكی می‌شود و برعكس. حالا كه من صحبت می‌كنم، قبل از اینكه صحبت باشد، صفت گویایی من بود و قبل از آن «من» بودم. اما قبل از این فعل، من بودم. بعد از این فعل، من بودم. با این فعل، من بودم. حین ین فعل، من بودم. پس این فعل كه ظهور پیدا می‌كند و فعل صادر می‌شود (صحبت كردن)، این با یك دید سطحی قابل شناخت است و قابل ارتباط. اما [درك] حقیقت «من» در باطنش، یك معرفت دیگری می‌خواهد.

پس بنده وقتی صحبت می‌كنم، روی آن صفت گویایی، همچنانكه آن فعل انجام می‌گیرد، به لحاظ آن صفت، این فعل از اسمی صادر می‌شود. آن صفت به صورت فعل، ظهور پیدا كرد. اما در مقام فعلیت فعل، این فعل از اسمی صادر می‌شود تا به فعلیت برسد. در این آیه هم خداوند بلا تشبیه [همین مسأله را می‌فرماید]. شأنیت او این است كه ...

«الله» هم نفرموده است. شما وقتی «هـُ» را تلفظ می‌كنید، یك چیز خالص از هر حرفی است. اما با همین «هـُ» است كه حروفات درست می‌شود. اگر صدا از حنجره نیاید، شما هر حرفی می‌خواهی درست كن! از [همین «هـُ»] این حروف درست شده‌اند و از این حروف، الفاظ درست شده‌اند و از آنها، كلمه و كلمات درست شده‌اند

كلمه، درست است كه لفظی است كه از دهان برآید و معنایی را برساند. اما «كلمة الله» یعنی مخلوقات خدا. بگذریم.

معنای « أمْرُهُ» امر او، شأنیتش این است كه تا اراده، ظهور پیدا كند، فعلیت ظهور پیدا كرده است.پس اگر ما بتوانیم فعل را [در افعالمان]، بطور حنیف توجه به این قوانین بكنیم، ما را به آن می‌رساند و به آن آگاهی می‌رساند. وقتی به فطرت رسیدیم، نمی‌نشینیم بگوییم این عدم چگونه پاره می‌شود؟ [این مطالب]، ذهنی نیست. مثلا وقتی می‌خوابیم، آیا عدم را احساس می‌كنیم؟ اصلا در خواب آیا حس عدم می‌كنیم یا وجود؟ هیچكدام. رفتیم به یك فضای لاادری. فطرت همان است.ما [اگر به فطرت برسیم] حس می‌كنیم كه چگونه از مخزن وجود، تولید می‌شوم. توحید افعالی این است. تا به این برسد، آمادگی پیدا می‌كند كه به توحید صفاتی برسد. و آنجا كه به اسماءالله برسیم، همانطور. و بزرگان، انبیاء و اولیاء و ... چنین قابلیتی داشتند كه به توحید ذاتی برسند.

پس مختصر بحثی بود در برابر این سوال كه چگونه عدم، شكافته می‌شود. ما تا در این فضا هستیم، این سوال برای ما جوابی ندارد. مگر اینكه حركت كنیم و به توحید افعالی برسیم؛ به فطرت. راهش كجاست؟ «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ».

اتفاقا در آخر آیه می‌فرماید: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ». این چه علمی است كه مردم بهش نمی‌رسند؟ اصلا نمی‌شود رسید مگر با توجه تام و تمام و بدون هیچ گرایش خلاف واقع و حق به این قوانین كه اسمش را «دین» فرموده است. و وقتی به آن فطرت رسیدیم، این شبهه‌ها برطرف می‌شود.

 خدا ان شاء الله توفیق بدهد بتوانیم به بركت تربیت نفس، به فطرت برسیم و آن را كه با دست خود خراب كرده‌ و بی‌خاصیت كرده‌ایم، آن را درمان كنیم تا از بركات آن، كه رسیدن به توحید است، بهره‌مند شویم.




طبقه بندی: جزوه ی معرفت نفس و فطرت، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 11 مهر 1390 توسط العبد العاصی | نظرات ()
درباره وبلاگ

سلام و رحمة الله.این وبلاگ در نظر دارد جزوه،فایل های صوتی،مطالب و سخنرانی های اخلاقی تربیتی بزرگان را در اختیار شیفتگان و سالکان سیر الی الله قرار دهد تا عاشقان حضرت حق با استفاده از مطالب تربیتی و رهنمودهای عارفانه ی بزرگان این راه را طی نمایند .وبلاگ علاوه بر این رهنمودها، مطالب ودرس های اخلاقی وعرفانی شاگردان آیت الله سعادت پرور را در اختیار علاقمندان قرار خواهد داد.ان شاءالله
التماس دعا
پست الکترونیک
تماس با مدیر
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ





نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  نرم افزار مدیریت اطلاعات شهدا -ایثار